|
سلوک گمنامی پایگاه رسمی ستاد دانشجویی پیگیری تدفین شهدای گمنام در دانشگاه خوارزمی تهران
|
بسم رب الزهرا
وسایلم را که برداشتم،آمدم دم اتاقشان. - تو که هنوز آماده نشدی،مگه نمیخوای بری خونه؟ نگاهام کرد - نه - نه؟ تو که روزها رو میشمردی تا آخر هفته برسه! لبخندی زد و گفت: «این پنجشنبه مهمون داریم،بذاریم و بریم؟!» از اتاقشان که بیرون آمدم صاف رفتم توی اتاق خودمان و وسایلم را گذاشتم سرجایش. مهمان داشتیم،رسم مهماننوازی نبود که بگذاریم و برویم.
تکهای از "قلب ِ این کتاب نیست!" خاطرات تدفین شهدای گمنام دانشگاه شهرکرد. پ.ن: خدایا! دانشجویان خوارزمی هم مهمان نوازیشان کمتر از باقی دانشجویان این مرز و بوم نیستااا .... دریاب برچسبها: شهید گمنام [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 14:29 ] [ خادم الشهدا ]
[ ]
شهدای گمنام ببرید از ما نام...تا بنوشیم جرعه تا رسیم بر آن کام... میخواست که کاری انجام دهد. گفتم: «حالا زیاد سرمون شلوغ نیست. دو سه روز دیگه بیا». گفت: «مامانم زنگ زده که حتما امشب برم خونه. نه واسه تدفین هستم، نه یادواره... تو رو خدا... میخوام یه کاری انجام بدم». قیچی را دادم دستش تا مقواها را ببرد. خندید همینطور که مقواها را نگاه میکرد، به زور موهایش را که در باد میرقصید هُل داد زیر مقنعهی کوتاهش.
تکیهای از "قلب ِ این کتاب نیست!" خاطرات تدفین شهدای گمنام در دانشگاه شهرکرد
خبری شنیدم که خیلی خوشحال شدم و با بیانش شما رو هم در این خوشحالی شریک میکنم: مکان مورد نظر برای تدفین شهدا در دانشگاه مشخص شده پ.ن : مطمئنم در دانشگاه خوارزمی(البته خوارزمی منهای رتبه دوم از نظر فعالیتهای فرهنگی!!) اگر فضای دانشگاه به یاد شهدای گمنام معطر شود از این دست دانشجوها کم نیستند... مطمئنم. برچسبها: شهید گمنام [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 19:35 ] [ خادم الشهدا ]
[ ]
با نام خدای تمام شهدا،که عاشقانه خدایشان را دوست داشتند آغاز میکنم
حرف میزنند،استدلال میآوردند،مناظره میکنند،طعنه میشنوند،جوابهای منطقی و غیر منطقی،حتی شاید فحش. تک نفری،دو نفری یا شاید سه نفری چندماه است، یا سال که کارشان، عشقشان و زندگیشان شده همین، رفع شبهات تدفین.
منبع: کتاب " قلب ِ این کتاب نیست!" خاطرات تدفین شهدای گمنام در دانشگاه شهرکرد. پ.ن: زین پس خاطرات کوتاه دانشجویان دانشگاه شهرکرد را در این صفحه قرار میدهم به امید روزی که خاطرات دانشجویان دانشگاه خوارزمی را اینجا ثبت کنیم... سه گل صلوات هدیه به شهدای گمنام حرف در گلو مانده: بنر نصب کرده اند و کسب مقام دومی دانشگاه در انجام فعالیتهای فرهنگی را به ما (!!) تبریک گفته اند... دانشگاه خوارزمی رتبه دوم باشد وای به حال باقی دانشگاه ها.... ما که کار فرهنگی و تاثیر کار فرهنگی ندیده ایم... وقتی نظارت نباشد و ملاک کاغذها و گزارشات کاغذی باشد نتیجه این میشود!!! برچسبها: شهید گمنام [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:53 ] [ خادم الشهدا ]
[ ]
این پست تقدیم به روح فاطمی شهید شاهرخ ضرغام *** پدر نداشت. از کسی هم حساب نمی برد. مادر پیرش هم نمی توانست کاری کند. هیکلش درشت بود و بزن بهادر. هیچ کس جلودارش نبود. هر شب کاباره ، دعوا ، چاقو کشی... سند خانه همیشه روی طاقچه بود. مادرش تقریباً ماهی یکبار برای سند گذاشتن به کلانتری محل می رفت! رئیس کلانتری هم از دست او به ستوه آمده بود. با تمام اینها مادرش هر وقت می خواست دعا کنه ، می گفت: خدایا شاهرخ مرا از سربازان امام زمان عج قرار بده. خدایا عاقبت بخیرش کن. دیگران به او می خندیدند و می گفتند : شاهرخ و سربازی امام زمان عج ؟! تا اینکه دعای مادر اثر کرد و شاهرخ شد عاشق امام. پای سخنرانی امام گریه می کرد. رفت جبهه. شده بود سرباز واقعی امام زمان عج. شهید که شد حتی پیکرش هم پیدا نشد ، شاید دلش می خواست حضرت زهرا س براش مادری کنه...
آبروی اهل دل از خاک پای مادر است هر چه دارد این جماعت از دعای مادر است **** ۳ گل صلوات هدیه به تمامی شهدای گمنام [ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 19:6 ] [ خادم الشهدا ]
[ ]
خون زیادی از او رفته بود. به خاطر مجروحین زیاد ،امدادرسانی خیلی کم شده بود. باید خیلی زود خودمان را به پادگان سرپل ذهاب میرساندیم. شهید غلامعلی پیچک یک آن بلند شد و با همان وضعی که داشت مشغول نماز خواندن شد به او مینگریستم.. به او که ذوب در رب وجود شده بود. قبل از اینکه به پادگان برسیم شهید شد. آن نماز نماز آخرش بود تا جایی که یادم هست این دلیل محکمی شد که من نمازهایم را اول وقت بخوانم [ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 21:52 ] [ خادم الشهدا ]
[ ]
ا آین عملیات با مراجعه به قرآن کریم فتح نامگذاری شد و در ساعت سی دقیقه بامداد روز دوشنبه 2 فروردین ماه فرمان آغاز حمله بزرگ و سرنوشت ساز فتح المبین به شرح زیر صادر شد: این عملیات در چهار مرحله صورت گرفت وپیروز مندانه به پایان رسید.
[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 22:43 ] [ خادم الشهدا ]
[ ]
بسم رب الشهدا
این پست تقدیم به دومین شهید گمنام در بین ما زمینی ها که خیمه سلوک گمنامی را به نام و یادش متبرک میکنیم. *****
عصر بود که حجم آتش کم شد، با دوربین به نقطه ای رفتم که دید بهتری روی کانال داشته باشم.آنچه می دیدم باور نکردنی بود. از محل کانال فقط دود بلند می شد ومرتب صدای انفجار می آمد. اما من هنوز امید داشتم.با خودم گفتم:ابراهیم شرایط بسیار بدتری از این را هم سپری کرده، نزدیک غروب شد. من دوباره با دوربین به کانال نگاهی انداختم.احساس کردم از دورچیزی پیداست و در حال حرکت است.سه نفر در حال دویدن به سمت ما بودند ودرمسیر مرتب زمین می خوردند و بلند می شدند وزخمی وخسته به سمت ما می آمدند .معلوم بود از کانال می آیند.بالاخره آن سه نفر به خاکریز ما رسیدند. پرسیدم:از کجا می آیید. حال حرف زدن نداشتند. سریع قمقمه رو به یکیشان دادم.دیگری هم از شدت ضعف وگرسنگی بدنش می لرزید. وسومی بدنش غرق به خون بود. وقتی سرحال آمدند گفتند:از بچه های کمیل هستند. با اضطراب پرسیدم: بقیه بچه ها چی شدن؟ در حالی که یکی از آنها سرش را به سختی بالا می آورد گفت:فکر نمی کنم کسی غیراز ما زنده باشد. هول شده بودم.دوباره وبا تعجب پرسیدم:این پنج روز چه جوری مقاومت کردید؟ باهمان بی رمقی اش جواب داد زیر جنازه ها مخفی شده بودیم اما یکی بود که این پنج روز کانال رو سر پا نگه داشته بود.عجب آدمی بود! یک طرف آر پی جی می زد و یک طرف تیربار شلیک می کرد. یکی از اون سه نفرپرید توی حرفش وگفت:همه شهدا رو ته کانال هم می چید .آذوقه وآب رو پخش می کرد،به مجروح ها می رسید.اصلاً این پسر خستگی نداشت. گفتم :مگر فرمانده ها ومعاون های دوتاگردان شهید نشدن ، پس از کی داری حرف می زنید؟ گفت:یه جوونی بود که نمی شناختیمش ، موهایش این جوری بود ... ، لباسش اون جوری و چفیه... . داشت روح از بدنم جدا می شد.سرم داغ شده بود.آب دهانم را قورت دادم.اینها همه مشخصه های ابراهیم بود.با نگرانی نشستم ودستانش را گرفتم وگفتم:آقا ابراهیم الان کجاست؟
گفت: تا آخرین لحظه که عراق آتش می ریخت زنده بود وبه ما گفت :تا می تونید سریع بلند بشیدو تا کانال رو زیر ورو نکردند فرار کنید. یکی ازاون سه نفر هم گفت:من دیدم که زدنش.با همون انفجار اول افتاد روی زمین. این گفته ها آخرین اخباری بود که از کانال کمیل داشتیم و ابراهیم تا به حال حتی جنازه ای هم ازش پیدا نشده ، همیشه دوست داشت گمنام شهید شود.
برچسبها: شهید ابراهیم هادی, کانال کمیل [ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 11:31 ] [ خادم الشهدا ]
[ ]
سوم اسفندماه، سالروز آغاز عمليات خيبر، نخستين عمليات آبي ـ خاكي در دفاع مقدس(1362) است.این عملیات با رمز "یا رسول الله" در منطقه هورالهويزه و جزاير مجنون با هدف انهدام نیروهای سپاه سوم ارتش متجاوز صدام آغاز شد.
یاد و نام و راه تمام شهدای ۸سال دفاع مقدس مان گرامی و جاوید باد. ــــــــــــــــــــــــــــــ طلائيه محل شهادت سردار خيبر شهيد همت، برادران باكری و قطع شدن دست شهيد خرازی است و عملياتهای مهم بدر و خيبر در آن واقع شد اولين خاكی بود كه عراق گرفت و آخرين خاكی بود كه ول كرد! قدم به قدم خاك طلائيه خون شهيدی ريخته شده و تو نميتوانی جايی قدم بگذاری و با اطمينان بگويی اينجا كسی شهيد نشده! پس خلع نعلين ميكنی و پابرهنه بر خاك مقدسی قدم مينهی كه فقط ملائكه می دانند آنجا شهيدان با خدا چه سودايی كردند... طلائيه چه حس غريبی داری... دلم برايت تنگ می شود... طلائيه!
طلائيه!
دوستان بابت تاخیر یکروزه در ثبت عملیات خیبر عذرخواهی میکنم. منبع نوشته بالا :وبلاگ طلائیه دوستی کامنت زیبایی گذاشتن که ما هم متن این کامنت را تقدیم میکنیم به همه زائرین و راهیان سرزمین نور: برای راهیان نور امسال [ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 23:9 ] [ خادم الشهدا ]
[ ]
عمليات والفجر 6 در دوم اسفند1362 با رمز مقدس "يا زهرا" در ساعت23 و20 دقیقه شامگاه در منطقه عملياتي چزّابه و با هدف انهدام نيروهاي دشمن و گمراه كردن آنها از عمليات آتي {خیبر}، انجام گرفت.
چزابه وارد که می شوی، تا چشم کار می کند، نی است و نیزار... همان کنار جاده، لای نیزارها مزار شهدای گمنام روح انسان را به پرواز در می آورد. ودرست همان جاست که عشق... که شور... که زندگی جریان میابد....
این روزها ثبت نام راهیان در دانشگاه ها شروع شده توصیه میکنم با ماهمسفر شوید...... [ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 13:30 ] [ خادم الشهدا ]
[ ]
این پست تقدیم به روح شهید مهدی باکری، اولین شهید گمنامی که اسمش در خیمه سلوک گمنامی مان ثبت میشود.***** به نقل از شهید احمد کاظمی:...مهدی تماس گرفت گفت می آیی؟ گفتم: با سر گفت:زودتر آمدم خود را رساندم به ساحل دجله دیدم همه چیز متلاشی شده و قایق ها را آتش زده اند.با مهدی تماس گرفتم گفتم چه خبرشده،مهدی؟ نمی توانست حرف بزند. وقتی هم زد با همان رمز خودمان حرف زد گفت: اینجا اشغال زیاد است. نمیتوانم. از آن طرف از قرار گاه مرتب تماس می گرفتند می گفتند: هر طور شده به مهدی بگو بیاید عقب مهدی می گفت نمیتواند. من اصرار کردم.به قرار گاه هم گفتم.گفتند :پس برو خودت برش دار بیاورش. نشد نتوانستم. وسیله نبود.آتش هم آنقدر زیاد بود که هیچ چاره یی جز اصرار برایم نماند. گفتم((تو را خدا،تو را به جان هر کس دوست داری،هر جوری هست خودت را بیا برسان به ساحل، بیا این طرف)) گفت: ((پاشو تو بیا، احمد!اگر بیایی، دیگر برای همیشه پیش هم هستیم)) گفتم:این جا،با این آتش، نمیتوانم.تو لااقل... گفت: ((اگر بدانی این جا چه جای خوبی شده،احمد.پاشو بیا!بچه ها این جا خیلی تنها هستند))
فاصله ما هفتصد متری می شد.راهی نبود.آن محاصره و آن آتش نمیگذاشت من بروم برسم به مهدی و مهدی مرتب می گفت:پاشو بیا ،احمد! صداش مثل همیشه نبود .احساس کردم زخمی شده.حتی صدای تیر های کلاش از توی بی سیم می آمد.بارها التماس کردم.بارها تماس گرفتم.تا اینکه دیگر جواب نداد.بی سیم چی اش گوشی را برداشت گفت:اقا مهدی نمی خواهد،یعنی نمیتواند حرف بزند... ارتباط قطع شد.تماس گرفتم،باز هم وباز هم، ونشد... ۱۳۶۲/۱۲/۲۵: در عملیات بدر در منطقه هورالعظیم، در حالیکه به همراه تعداد اندکی از یاران وفادارش در شرق دجله وارد نبردی تن به تن با دشمن شده بود، در اثر اصابت گلوله به ناحیه پیشانی بشدت مجروح شد و جسم بیجانش جهت انتقال به عقب در قایقی قرار داده شد ولی قایق روی رودخانه مورد اصابت موشک آرپیجی قرار گرفت و پیکر مطهرش در موجی از آتش با دجله به دریا پیوست. مطالب در مورد آقا مهدی باکری زیاده و امکان درج همه این مطالب در این وبلاگ نیست. برای مطالعه مطالب بیشتر از شهید باکری به این دو لینک مراجعه کنید : (نوشته های این دو لینک را از دست ندهید) سردار شهید آقا مهدی باکری و باکری شناسی های اسکالپل انشاالله به حول و قوه الهی از این پس به معرفی شهدای بزرگواری که پیکر مطهرشان هیچگاه بازنگشت(مگر در کاروان شهدای گمنام) میپردازیم. باشد که رضایت امام زمان(ع) و حضرت حق را کسب کنیم. [ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 11:59 ] [ خادم الشهدا ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |